خیلی راحت بودنش کنارم آرومم میکنه

دیروز تا شب که بتونم بهش خبر بدم که بتونه کنارم باشه ...  وقتی گفتم بهش خیلی ناراحت شد حتی بغض کرده بود ولی پیش من خودشُ نگه داشت که اشکاش سرازیر نشن

آرومم میکرد و نگرانم بود ، نگران این قلبِ من که چیزیش نشه ولی نگفتم بهش که چقدر دارم درد میکشم ، از صبح چند تا قرص خوردم که آروم بشم ولی ...

زندایی رفت راحت شد از درد کشیدن ولی یه عالمه سوال برای بچه هاش گذاشت بمونه با دنیا غم ُ ناراحتی برای دایی که همش هفت سال بود کنار هم بودن .

هفت سال خیلی کمه برای یه زندگی مشترک اونم وقتی بچه هاشون تازه تازه شیرین میشدن

هفت سال کمه برای عاشقونه زندگی کردن

اشکای آروم دایی رو که دیدم فهمیدن زندایی رو دوست داشته چقدر ، با اینکه از درد کشیدنش عذاب میکشید دایی ولی رفتنش نمیخواست ،‌حتی باورش نمیخواست بکنه . هر کاری کرد که برای حتی چند روز بیشتر پیشش بمونه خانومش

.

.

.

روحش در آرامش باشه و آرامشی برای قلب دایی میخوام و تحملی برای شمیمُ شهداد

/ 1 نظر / 10 بازدید
سوشیانت

[ناراحت] سلام بشینا جون واقعا بهت تسلیت میگم عزیزم داغه عزیز خیلی سخته کاش تو هم مواظب خودت میبودی و دردت رو توی خودت نمیریختی[ناراحت] برات روزهای شاد رو ارزو میکنم عزیزم امیدوارم دیگه غم نبینی مواظب خودت و ناتان باش دوس داشتی پیشه منم بیا