نویسنده : بشینا ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸

صبح بیدار شده بودم حتی ناتانُ بیدار کردم ولی دلم میخواست باز بخوابم ، چشامُ بستم همون چند دقیقه ای که خوابم بردش خواب دیدم

اصلا خواب خوبی نبود ، هنوز حالم بده فقط با یه حالت گریه از خواب پریدم --- معنیش چی میتونست باشه --- هنوز طپش قلب دارم ... صبحونه که نتونستم بخورم همینجوری اومدم ........

اینکه من یکی رو ...

همش میاد جلوی چشم ، ناتان گفت دیگه بهش فکر نکن گفتم چشم ولی نمیشه

یه هفته فقط تایم دارم که این پروژه  رو تموم کنم .









نویسنده : بشینا ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸

مشاهده یادداشت خصوصی









نویسنده : بشینا ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸

دستم بگیر ...

درمانی باش ،

آوازس باش ،

گلدانی باش ..

جوانه ای ،

نگاهی باش ،

بارانی باش ،

گرمی باش ،

وجود باش ،

لبخندی باش ،

آغوشی باش ،

بوسه ای باش ،

طنینی باش ،

هر چه دوست داری باش فقط باش

پیشم باش

همراهم باش .









نویسنده : بشینا ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸

میگم : ناتان به نظرت آدما با چشاشون میتونن حرف بزنن ؟!!

شاید میخوای جواب بدی شاید داری فک میکنی که بگی یهه هانی

ولی من خودم میگم : « ببین با چشام میگم  دوسِت دارم »

---------------------------------------------------------

پ.ن. قالب جدیدم چجوره ناتان ؟؟ لباس سیاهشو در آوردم عذاداری براش بسه ، هنوز تیره پوش باشه بعدا اون روز که خودت میدونی لباس شاد رنگی تنش میکنم .









نویسنده : بشینا ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸








 

نویسنده : بشینا ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸

تا اطلاع ثانوی برا هیچکدومتون کامنت نمیذارم     لیلی و غزل با شماهام ها

عصبانیم









نویسنده : بشینا ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

دارم فک میکنم واقعا بشینا رو واسه دلم مینویسم چون اگه بخوام نگا کنم به کامنتام این مدت خیلی وقته دیگه اصولا کسی کامنت نمیذاره بجز لیل جون و غزل خانومی که هر از چند گاهی منت میذارم به سر بنده اینجا رو روشن میکنن

بشینا رو هنوز دوست دارم هر چند یکی میاد میخونه نوشته هامو که اصلا خوشم نمیاد (ناتان جان عمریم نگران نباش اون نیست بهت میگم )

دوست دارم نوشتنُ برعکی تمام دوران مدرسه که از نوشتن انشا متنفر بودمُ شبی که انشا داشتیم باید گریه میکردم تا بابا بهم کمک میکرد ...

دبیرستان بود که بخاطر خانوم اعلایی دبیر ادبیاتم که خیلیم دوسش دارم و اون بچه زرنگی خودم که میخواستم همیشه اول باشم ... توی کتاب ادبیات چند تا درس یه بار یه تکلیفی بود که تحقیقی بود یا خلاصه نویسی از یه کتاب یا چیزی برای نوشتن .. مخصوصا یکی خاطره نویسی بود که منم یه دفتر خاطرات برداشتم ُ هر روز حتی شده سه خطم مینوشتم که اون روز چیکار کردم

دانشگاه خداییش چیزی ننوشتم ینی یادم نمیاد که متن بلندی نوشته باشم

بعد از دانشگاه وقتی اومدیم اینجا ، وقتی تنها شده بودم دیدم نوشتن یه راهی که خودمُ از تنهایی در بیارم  . نوشتن آدمُ میبر ه تو یه دنیای دیگه .. حتی بعضی وقتا برا خودم به انگلیسی با همین زبون دستُ پا شکسته ای که بلدم مینوسم ولی همیشه پاره ش می کنم چون وقتی میخونمش پر از غلط املاییُ دستور زبانیِ

 نوشتنُ واسه دل خودمه که دوست دارم نه برای خوندن









نویسنده : بشینا ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸

دیشب : داشتیم شام میخوردیم که زنگ خونه روزدن . حالا من زل زدم به آیفون ببینم کیه میگم خانومه ... ؟ چی شده ینی ؟ !!!

بابا رفت جواب داد . گفت خانوم .. یه سامسونت دم در مال شما نیست ؟؟؟ بابا : نه مال ما نیست .

منم میگم بابا چرا میگی نه ، اگه پول توشه مال منه بابا خنده ش گرفت از حرفم .

حالا من ُ مجید شروع کردیم به شوخی من میگم توش بمبه برنداره بیاره بالا بترکه بریم رو هوا نوز جوونیم کلی آرزو داریم . مجید میگه نه بابا توش پر از مواده لابد پلیس دنبالش بوده ول کرده اینجا .

کلی الکی شوخی خنده که صدای ظریف نیلوفر جون ازون ور دیوار میومد که داشت جواب آیفونُ میداد : عزیزم دست نزنی بهش خطرناکه ، نیارینش بالا بذارین من زنگ میزنم پلیس بیاد ....

خلاصه گذشت من اومدم اتاقم کلا یادم رفت بپرسم ببینم چی شده . صبی که بیدار شده بودم بابا بیدار بود پرسیدم بابا چی شد پلیس اومد ؟ چیکار کردن بازش کردن  ؟ توش پول بود چی بود انقد سنگین بودش ؟ ؟ ....؟ بابا گفت پلیس اومد بدون اینکه چیزی بپرسه کیفُ گرفت برد فقط گفت حتما دزده نتونسته بازش کنه ولش کرده (منم تو دلم خندیدم که آره نتونسته ؟؟!!! اون دزده مگه قرار بود با کلید بازش کنه که نتونه با یهچیزی قفلش میشکونه باز میکنه . حالا بدبخت صاحب کیف که دیگه از دستش رفت )

 

امروز : دیگه منُ سارا کفرمون از دست این آدمای بی شعور که گیرشون افتادیم در اومده .

یه دختره یک کاره پاشده ساعت دو ُ نیم که وقت ناهاره ماهام داریم از گشنگی میمیریم پاشده اومده دفتر که من یه چیزی میخوام تحقیق دارم اگه میشه انجام بدین . گفتیم خب تا کی انجام بدیم ؟ میگه : ساعت چهار تحویلمه . منُ سارا چشامون گرد شده بابا این یکی دیگه دست همه رو از پشت بسته دو ساعت به تحویل اومده میخواد حالا یه چیزی که پیدا کردنش کار حضرت فیله .

گفتیم ok  ، حالا چرا انقد دیر میگه جای دیگه م گفته بودم نامردی کردن برام آماده نکردن . حالا من هرچی میپرسم میگه نمیدونم . میخواستم بگم ببخشین شما از اول ترم تو کلاس چه غلطی میکردی که هیچی نمیدونی .... دختره با اون قیافه ی ... ش .

گفتیم باشه برین ما انجام میدیم بهتون خبر میدیدم . حالا با باباش اومده باباش هی زنگ میزنه بهش که چی شد ؟؟؟ میگه الان الان .

رفت پایین ده دقیقه نشد من به سارا گفتم برو غذاتو بگیر همینجا دیگه مجبوریم سر سیستم ناهارمونُ میخوریم سشارا رفت دختره زنگ زد که چی شد میگم الان تایم ناهار اومدین من گفتم بهتون خبر میدیم .

خلاصه براش پیدا کردیم همونی رو که میخواست کلی براش تیتر زدم مرتب کردم درست یه چیز عالی براش روی سی دی ...

حالا اومدم براش دارم فاکتور مینویسم نگا میکنه من فاکتورُ دادم بهش (25 هزار تومن بود قیمت ) دختره 2500 تومن گذاشت جلوم . گفتم شرمنده ولی 25 تومن میشه . چشاش گرد شد واقعا ؟؟!!! گفتم پس جسارتا میشه 2500؟؟؟!!! این تایم این کار ؟؟!!!  دختره یکم براق شد گفت الان ندارم فقط عابر بانک هست اینجا من بگیرم بیارم ؟؟

و

منِ ساده انقد گیج بودم اون موقه که ازش بیعانه نگرفتم و گفتم آره یکم پایینتر بانک هست . گفت: پس من ده دقیقه دیگه برمیگردم .

و ما نشستیم نشستیم نیومد دختره ی ...

و دوتایی گفتیم دختره فرار کرد (حالا خوبه سی دی رو ندادم بهش )

سارا زنگ زد بهش دوبار حرف تموم نشده قطع کرد و دیگه گوشی خاموش ......

مشترک ام تی ان ایرانسل مورد نظر دستگاه خود را خاموش کرده است

 

ما دوتا که دیگه از عصبانیت ..... حالا هی من میم تقصیر منه اگه ازش بیعانه میگرفتم این دختره ی بی شعور اینجور نمیکرد

.

.

.

کاری نمیشد کنیم اون رفته بود ماهام یه ناهار یخ زده رو خوردیم ُ هی بهش نفرین کردیم .

عصر شد یکم آروم شده بودیم که سارا زنگ به آقایی که خودش اومده بود شرکت گفته بود دو تا سایت میخوام با این قیمت ها و ما با قیمتای خودمون مقایسه کردیم دیدیم که خب خوبه قبول کردیم و قرار شد بره چند روز بعد بیاد با بیعانه که قراردادشُ ببندیم . اون آقا هم گفتن که کنسل شد نمیخوام دیگه . حالا سارا عصبانی گفت : نمیتونستین زنگ بزنین اطلاع بدین .....

و باز ما دوتا عصبانی

.

.

.

برای قیمت کار اون دختره نرخ اینجا همینجوره تازه اگه به بقیه یه هفته ای بخواد بگه ازش سی تومن میگرفتن که ما کمترم گرفته بودیم با اون شرایط که یه ساعته میخواست اونم وسط تایم ناهارمون (بیشتر ازین عصبانی بودیم چون دوتامن از گشنگی داشتیم میمردیم من یکی که تمام بدنم داشت میلرزید با این که از صبح شیرینی اینام خورده بودم ) پس کاملا منصفانه بود قیمتمون.

 

الان سرم درد میکنه خیلی فقط میخوام بخوابم بیدار شم ببینم اینا خواب بوده این آدما انقد بی ... ن.. نبودن









نویسنده : بشینا ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸

خبرای خوب این دفه دیگه

خب اول عمریمُ بگم که دیروز رانندگی کرد بعد از این چند وقت که ... کلی ذوق ذوق شدم نمیدونستم چیکار بکنم ، آخی قربونش آروم میرفت فقط ، dont worry dear  یکم دیگه تندم میری

بهدشم که خودم : از پنج شنبه قرص نمیخورم . دعوام نکنه کسی چون اینجور نیست که حتما باید بخورم ، میشه نخورم هم . منم نخوردم از این روز هیچ مشکلی ندارم درد نکرده فقط یکم طپش میگیره بعضی وقتا .

 کلا دوتایی حالمون خداروشکر گوش شیطون کر خوبه خوبــــــــــــــــــــــــــــــه

تازشم که پنجشنبه بارون اومد کیف داشت








 

نویسنده : بشینا ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸

ظاهری آرام دارند

با درونی متلاطمُ طوفانی ،

عاشقان .








...

نویسنده : بشینا ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸

دیشب ...

...

...

...

شدم مثه اون شب پارسال ، همون شب که برای بار اول قلبم ...

فقط بخاطر اینکه فک نمیکردم انقد حساس باشه

...









نویسنده : بشینا ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸

تنهایی پاها

آرام روی زمین

و لحظه های که میگذر با حرف ها با سوال ها

لحظه های خوب

ولی

کاش یک موسیقی

 ما را از این صندلی های سخت جدا می کرد

و می برد به شناور بودن در فضا

و می برد در لحظه ی رقص دستی در انحنای کمر!

 









نویسنده : بشینا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸

برای رسیدن دیر نیست.

هنوز گل های آفتابگردان شعله ورند.

هنوز صدای موج می آید.

هنوز بوی نم باران مستم می کند.

هنوز خواهرم برای من دعا می کند.

هنوز ستون های احساسم پابرجاست.

هنوز درخت های کاج سبزند.

هنوز صبح های زود بوی اکسیژن می آید.

هنوز چشم هایی برای لمس چشم هایم هست.

هنوز می دانم

هنوز می داند.

هنوز وقت هست.

فقط از کنار زندگی که می گذری یادت باشد,‌

تو همانی هستی که هنوز های کسی را پر رنگ تر می کنی!

 









نویسنده : بشینا ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸

توی ۴٨۴ اُمین پستم ، نه فک نکنی این عدد مفهومی داره برام میخوام بدونی برام معنی داره

این ۴٨۴ اُمی رو دارم وقتی مینویسم که شنبه ست یه شنبه ی پر از کار ، توی شرکت تنهام الان . سارا ُ بهرامه رفتن بیرون ، صفی هم بخاطر پدرش که پنجشنبه سکته کرده بود مونده خونه .

دلم تنگ شده خودت میدونی چرا ...

بعد از یه جمعه که بعد از چند هفته تونستیم باهم باشیم ؛ بودیم باهم ولی ولی من خوب نبودم ؛ یه جمعه که واقعا عالی بود با هم بودیم با کلی حرف که زدیم و بازم با نگرانی تو که فکر میکنی من ازت ناراحت شدم ولی نشدم ولی فکر کردم دیدم حق با توئه مثل همیشه که هست

میدونی یه چیزی برام جالبه تو خیلی بزرگتر از سنت فکر میکنی در حالیکه پسرا از سن واقعیشون ۴ یا ۵ سال کوچیکتر فکر میکنن نسبت به دخترا البته .

این مدت فهمیدم انقد بزرگ هستی و همه چی رو میسنجی که میتونم همه ی زندگیمو بهت تکیه کنم بدون اینکه نگران چیزی باشم ، بدون نگرانی از روزی که تصمیم بچگونه ای بگیری . اینو بهم اثبات کردی

همه چیز دیروز عالی بود تا آخر شب که باز قلبم اذیت کرد . نمیدونم کی قراره ازین دردا راحت بشم که تو بتونی شب راحت بخوابی ، صبح حتی وقت نشد ازت بپرسم شب تونستی بخوابی یا نه ؟؟!!! .

یکم الان باز داره اذیت میکنه زود یه قرص خوردم . دیگه فردا باید برم دکتر ، سه هفته پیش باید می ر فتم ولی بخاطر زندایی همه چیز ریخت به هم . فقط خدا خدا میکنم که بدتر نشده باشه قلبم ُ همش بخاطر فشار این روزا باشه ، چون اینجور فشار که تموم شه منم خوب میشم .

نمیدونم چی بگم وقتی یاد چشمای نگرانت میفتم

قول دادم زود خوب میشم دارم سعیمو می کنم ناتان

دلم برات تنگ شده کاش میتونستی گوشیتو با خودت ببری سر کار ، حتی یه اس ام اس ازت آرومم میکنه









نویسنده : بشینا ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸

کارای شرکت ای خدارو شکر رو براهه

داریم کم کم میفتیم رو غلتک ینی می فهمیم چیکار کنیم ..

همه جور آدمی هم داریم از ...بگیر تا همین بچه دانشجو آ که موندن تو پروژه ی آخر ترمشون

با نمکترین تیکه ی کار برخورد با دانشجواست ، خیلی پرروَن . وقتی میان انگار نه انگار که اونجا شرکته ؛ انگار طرف اومده بوتیک سر قیمت چونه میزنه ، وقتی میگم من وقتشو ندارم که بنویسم میگه ببین اصلا کاری نداره که آخرش دیروز عصبانی شدم گفتم اگه کاری نداره بشین خودت بنویس که زورت نیاد این ذره پولُ بدی ... قبول نکردم بچه پر رووووو

از همه بیشتر فک میکنم اگه سارا نبود همه کارا میخوابید . خیلی فعاله هر جا میره دنبال کار انقدر حرف میزنه با طرف که راضیش میکنه . کلیم برای کارا دوندگی میکنه و بدتر از همه این که اصلا حرف گوش نمیکنه . آخرش فک کنم بدجور باهاش دعوام بشه

برا نظافت میگم دست نزن بذار پسرا تمیز میکنن فرداش میام میبینم که بله خانوم لطف کردن تنهایی تمیز کردن . میگم بذار اینا بزرگ بشن بفهمن باید کار کنن میگه آخه مشتری میومد زشت بود

....

با این دوتا پسرا م که خدا رحم کنه باید سارا جونُ من دوتا بچه بزرگ کنیم فک کنم ، خیلی اخلاقاشون باید عوض بشه باید مرد بشن . فک کنم پیر شیم دوتایی سارا مگه نه ؟؟!!!

دیگه مم آها بچه ها لطف کردن از طرف شرکت یه دست گل خوشگل برا تولدم گرفتن رز گلی که من خیلی دوست دارمش نشد بیارمش خونه چون خونه از گلای تسلیت پر بود من مگذاشتم دفتر باشه اونجام یه حالُ هوایی بگیره برا خودش .

امروز کریسمس بود یه روز خیلی قشنگ 

عزیزم مبارک باشه

کلی آرزوکردیم باهم همه شون برآورده بشه

خسته م واقعا ...








 

نویسنده : بشینا ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸

ای کاش ...

پرده می فهمید

           تا پنجره باز است

           فرصت رقصیدن دارد و بـــــاد

                                همه ی فرصت اوست .....

 









نویسنده : بشینا ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸

مشاهده یادداشت خصوصی








 

نویسنده : بشینا ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸

خیلی راحت بودنش کنارم آرومم میکنه

دیروز تا شب که بتونم بهش خبر بدم که بتونه کنارم باشه ...  وقتی گفتم بهش خیلی ناراحت شد حتی بغض کرده بود ولی پیش من خودشُ نگه داشت که اشکاش سرازیر نشن

آرومم میکرد و نگرانم بود ، نگران این قلبِ من که چیزیش نشه ولی نگفتم بهش که چقدر دارم درد میکشم ، از صبح چند تا قرص خوردم که آروم بشم ولی ...

زندایی رفت راحت شد از درد کشیدن ولی یه عالمه سوال برای بچه هاش گذاشت بمونه با دنیا غم ُ ناراحتی برای دایی که همش هفت سال بود کنار هم بودن .

هفت سال خیلی کمه برای یه زندگی مشترک اونم وقتی بچه هاشون تازه تازه شیرین میشدن

هفت سال کمه برای عاشقونه زندگی کردن

اشکای آروم دایی رو که دیدم فهمیدن زندایی رو دوست داشته چقدر ، با اینکه از درد کشیدنش عذاب میکشید دایی ولی رفتنش نمیخواست ،‌حتی باورش نمیخواست بکنه . هر کاری کرد که برای حتی چند روز بیشتر پیشش بمونه خانومش

.

.

.

روحش در آرامش باشه و آرامشی برای قلب دایی میخوام و تحملی برای شمیمُ شهداد








 

نویسنده : بشینا ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸

زندایی صبح ........









نویسنده : بشینا ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸

زن دایی از شنبه شب رفته توی کُما

براش دعا کنین

برای سلامتیش

بخواین خدا حداقل به شمیم ُ شهداد رحم کنه

 








 

نویسنده : بشینا ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸

درگیر

انقدر درگیریم دوتایی که دیگه واسه همدیگه کم وقت میتونیم بذاریم

درگیریای خوبیه خداروشکر

ولی

...

دلم تنگ شده برات عزیزم

و

امشب

...

 

کاش فردا بیای حتما منتظرم









نویسنده : بشینا ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸

این روزا خیلی کمتر میتونم با ناتانیم باشم . درگیریای من که دارم میزنم تو سر خودم حرص میخورم آخر برج شد ما هنوز هیچی در نیاوردیم برا کرایه ی این ماه و کارای عمریم که بدتر از من تمومی نداره

دیگه فقط شبا اونم دوتایی انقد خسته شدیم که بیهوش بیشیم ولی خب من یکم بعدش از خواب میپرم خوابم نمیبره

کار کلاس فردا ... افتضحم هیچ کار انجام ندادم و خب اون برنامه که باید مینوشتم اماده میشد هنوز هیچی ... یه lecture هم باید بدم که خودم نفهمیدم قضیه چیه چه برسه که بخوام به بچه ها بفهمونم

از اون ورا مم خب مامان ناتان هنوز نیومدن ، می دونم ناتان داره روز شماری که مامان بیان و یه کارایی انجام بشه دیگه

ازین ور مامان من .... هـــــــــــــــــــــو

از یه ور دیگه زندایی ... خب حالش بهتر نیت راستش .. سرطان به ریه هاش هم رسیده و امیدش به خداست ینی امید هممون به خدا که خوب شه حد اقل بخاطر شمیم شهداد این دو تا بجه ها چه گناهی کردن الان دو سال دارن زجر میکشن مامانشون رو اینجور مریض میبینن

امروز حاج خانوم مامان زندایی زنگ زد که مامانم بره پیششون شهناز حال نداره ، مامان یکم میتونه آرومش کنه .. رفتیم اونجا و طبق معمول من سر شهداد شمیم رو گرم میکردم که زیاد حواسشون به مامانشون نباشه

به شهداد املا گفتم نوشت بلا کلیم شیطونی کرد بعدشم براش ریاضی دادم حل کرد . خیلی باهوشه فقط اگه این حال زندایی ...

ایشالله خوب میشه خودش به بچه ها میرسه

همه مریضا خوب شن ایشالله

داستانک پست قبل از بلاگ پابرهنه تا ماه بود یادم رفت منبعش رو بنویسم .رعایت ادب بود که مینوشتم

 









نویسنده : بشینا ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸

داشتم ماشینِ عرووس گل می‌زدم که صدای پیر و لرزانی زیرِ گووشَ‌م گفت: پسرم، بامبو هم داری؟ سرم را برگرداندم آوردم بالا طرفِ صدا و نِگاش کردم. پیرزن دوباره سؤالَ‌ش را تکرار کرد. گفتَ‌م: ها، مادر. داریم. خوبَ‌ش را هم داریم. نرمه لب‌خندی روو لب‌هاش نشست و چشم‌هاش هم که عجیب ریز و کوچک بود برق برقی شد. گفت: بامبو خاصیتَ‌ش چی هست؟ همان‌طور که نِگاش می‌کردم گفتم: برا خانه‌تان شادابی می‌آورد. نشاط. امید به زنده‌گی؛ نه که رنگَ‌ش سبز است. گفت: پس بی‌زحمت ده شاخه بِم بِدِه. چشم‌هام گرد شد. یعنی تعجب. گفتَ‌م: ده تا؟ اَدای خودم را درآورد: ها، پسرم، ده تا. رووبانی که بلاتکلیف مانده بود توو دستَ‌م چسباندم دست‌گیره‌ی ماشین و گفتَ‌م: باشد ولی حالا که دستَ‌م بند است. شاگرد-کارگر هم که ندارم. میانِ حرفَ‌م درآمد گفت: با گلدانِ شیشه‌اییش لطفن. گفتَ‌م: دیگر بدتر. چشم‌های ریزش را ریزتر کرد، کمی هم تعجب ریخت تووشان گفت: چرا؟ گفتَ‌م: برا این‌که ندارم. باس تهیه کنم براتان. گفت: خُب؟ گفتَ‌م: هیچ. شما آدرس بدهید، کارِ ماشین عرووس تمام شد همه را با هم براتان می‌آورم درِ منزل تقدیم می‌کنم. چشم‌هاش برگشتند به حالِ سابق. آرام گرفتند. خوشحالی ریخت تووشان و کمی هم روو لب‌هاش. گفت: خیر ببینی پسرم. بعد آدرسِ خانه‌ش را داد؛ و رفت.

***   

از ماشین پیاده شده زنگِ خانه‌ش را زدم. طول کشید تا بیاید. آمد. در را باز کرد. تعارف کرد بروم توو، فنجانی چای میهمانش. نه نیاوردم. حسَّ‌م بِش خوب بود. داخل شدم. گلدان و بامبوها را گوشه‌ای گذاشتَ‌م نشستَ‌م. چای آورد، توو استکان‌هایی با اِنگاره‌ی نقره‌ای. کمی بعد گفت: اگر زحمتی نیست گلدان و بامبوها را برام بگذار روویِ رَفِ پشتِ پرده. گفتَ‌م: روو رَف؟ پشتِ پرده- پنجره؟ روو به کووچه؟ گفت: ها پسرم، روو به کوچه. گفتَ‌م: چرا؟ آخر، چیز...، گفت: لطفن. بی اختیار پا شدم گلدان را برداشتَ‌م بُردم کنار پنجره، پرده را زدم کنار، گذاشتَ‌م روو تاقچه‌ش. داشتَ‌م بامبوها را مرتب می‌کردم که نِگام رفت به هوا بیرون. کووچه. یکهو لرزم گرفت. موور موور. پشتِ پنجره، روو به رووی خانه‌ش، خانه‌ای بود با پنجره‌ای بزرگ. بی‌پرده. و تختِ کوچکی؛ که پسرک یا دخترکی با مووهای ریخته، سُرُم به دست، خوابیده بود رووش و نِگا بامبوها می‌کرد.    

( رضا کاظمی - آذر 88 - تهران )









نویسنده : بشینا ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸









نویسنده : بشینا ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸

 

 

عاشقان علی عیدتان مبارک









نویسنده : بشینا ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸

الان حدود یه ماهی هست که دنبال کارای شرکت خودمم با سه تا از بچه ها و خب خداروشکر تا اینجاش خوب پیش رفتیم .

یه دفتر شیک تر تمیز توی یه ساختمون تجاری نوساز پیدا کردیم ،‌حدود ده روزه قرار دادمون رو بستیم و الان چهار پنج روزه که دنبال کارای خرید خرت پرتُ‌ سیستم ُ این جور چیزاییم .

بماند که همین اولش هر کدوم از دوستان یجوری بدون استثنا ناراحتم کردن با کاراشون یا حرفاشون ولی بازم خوشحالم که کار خودم میشه و مهمتر مهمتر از بقیه چیزا که دیگه رئیس بالا سرم نخواهم داشت اگه یکی از بچه ها رئیس بازی در نیاره .

دیروز که صبحی با عادله ُ‌ سارا رفتیم خرید از پلاسکو بعدشم شوینده . بعد از ناهارم تا نزدیک هفت بشور بسابی راه انداخته بودیم که نگو . من یکی که داغون شدم از کمر دست پا . انگشتام که زورکی تایپ میکنه موندم برا سه شنبه چیکار کنم .

همه جا تمیز شد من که اومدم بیرون آقای ب و ص دوتا همکارامون رسیدن از صبح رفته بودن سیستم بگیرن ؛ کلیم ذوق داشتن منم عصبانی ناراحت یه سلام علیک خشک خالی کردم سوار ماشینم شدم اومدم خونه .

سارا که می گفت همه چی عالی بوده حالا فردا صبح میرم میبینم چیکار کردن این بچه ها .

 

 

دلم برای حال آروم سبک بدون دغدغه نگرانی تنگ شده ،‌ دلم میخواد باز یه شب بدون نگرانی بخوابم اگه بتونم بخوابم

ناتان کاش تو بهم میدادی حال آرومُ ، خسته ام شونه هاتُ‌ میخوام واسه سرم ....

دلم تنگ میشه برات حتی وقتی پیش همیم

خیلی تنگه دلم برات

 

 









نویسنده : بشینا ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸

مشاهده یادداشت خصوصی









نویسنده : بشینا ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸

مشاهده یادداشت خصوصی








 

نویسنده : بشینا ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

صدای ات می زنم گوش بده

قلب ام صدای ات می زند.

شب گِرداگِردَم حصار کشیده است

و من

به تو نگاه می کنم،

از پنجره های ِ دل ام

         به ستاره های ات نگاه می کنم

چرا که هر ستاره آفتابی ست

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم های ِ تو

        سرچشمه ی ِ دریاهاست

انسان سرچشمه ی ِ دریاهاست

 

احمد شاملو









نویسنده : بشینا ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸

امروز روزی بود که منتظرش بودم ،‌من و خیلیای دیگه ،‌خیلی دختر پسرایی که باهم یه قراری گذاشته بودن برای این روز بخاطر تاریخی که داشت

ینی :

تمام هفته ی گذشته رو استرس که نه هیجان امروزُ داشتم ، قرار بود خیلی از دوستامو ببینم . بچه های دانشگاه و بچه های دبیرستان .

از صبح ساعت هشت بیدار شده بودم ُ هی تلاش میکردم که آماده بشم . دیگه بالاخره آماده شدم . ترجیح دادم همون تیپ ساده ی معمولی که همیشه داشتم رو امروزم داشته باشم بدون هیچ آرایش اضافه .

شلوار لی ، مانتو کرم با شل سورمه ای ساده .Hippie

انقد ساده بودم که شب ساناز دعوام کرد تو چرا اینجور اومدی ؟ ‌آخه با اون خبری که فهمیده بود من نامزد کردم کلی براش عجیب بود . آخه معمولا اینجوره که تا یکی ازدواج میکنه کلی به آرایشای صورتش اضافه میشه ولی من نخواستم توی جمعی که هم دانشکده ای های پسرم هستن عجیب غریب باشم . یه چیزایی که همیشه تو من هست ولی عوض نمیشه .

اتفاقا یاد اون حرف لیلا افتادم که تو یکی از پستاش نوشته بود دختره ی دوست پسر ندیده با همون تیپ دانشجویی ساده معمولی اومده بود .... یه چیزی میخوام بگم با از ناتانم میتونین بپرسین راستُ دروغشو اینکه با یه تیپ واقعا ساده ،ساده ،‌انقد ساده که این روزا کسی قبولش نداره میشه دل یکیُ مال خودت کنی که حتی برات بمیره (خدا نکنه واسه عمریم )....

خلاصه من آماده شدم ولی وقتی ساعتُ نگا کردم دیدم اوهـــــــــــــــــــه هنوز ٩ من چون هل بودم یه ساعت زود بیدار شدم . نشستم همین جور چون بقیه خواب بودن ساکت تا وقتش بشه .

قرار برای ساعت ١٠ ُ نیم بود هتل صفائیه . یجور تاکسی گرفتم که ontime اونجا باشم  و وقتی رسیدم آقای علمدار و حاج احمدی دم در بودن یه نگا به ساعت که مثه همیشه سر وقت .

راهنمایی شدم رفتم تو .

این تیکه ی هتل رو ندیده بودم انگار تازه درستش کرده باشن ، همون سبک سنتی خونه های قدیمی یزد با اون نمای کاه گلی که آدمُ آروم میکنه .

 

 

یه چند تایی از بچه ها زودتر اومده بودن کلی روبوسی و حرفایی که تمومی نداشت . هر چند دقیقه یکی دو تا از دوستام میومدن و کلی ذوق که تو دلم بود . همینجور ذوق ذوق میزدم . خوشحال بودم از دیدنشون ولی یه چیزی جاش خالی بود اونم عمریم بود که دوست داشتم پیشم باشه مثه بقیه که همسراشون بودن پیششون .

هر کی از دیدن دوستای خودش ذوق میکرد دوستایی که دوران دانشکده بیشتر صمیمی بود باهاشون . منم با عاطفه ،‌ساناز ، ناهید ،‌نجمه ... صمیمی بودم که دیدمشون کلی حرف نگفته تو دلم تازه شد که میخواستم بگم .

کلی که عاطفه ُ‌ساناز منو کشتن چون هیچی از جریانات منُ ناتان نمیدونستن کلی دعوام کردن که چقد نامردم بهشون نگفتم . آخه این ساناز بینوا باهاش یه هفته پیش حرف زدم ُ گفتم که در زمینه های عشقی ُ ازدواج هیچ خبری نیست اونم دیگه حرصش گرفته بود که فقط میخواستی منو ضایع کنی پیش بقیه ُ ازین حرفا

حالا هرکی منو یه گوشه میکشید که کی هست عمریم ؟  کجا همو دیدین ؟‌ چی خونده ؟‌ چیکار میکنه ؟‌ زور زوریم آخرش عکسشُ ‌ازم گرفتن دیدن قربونش شم چشم زود آنی برات اسفند دود کنه ناتان جان .

 

 

خلاصه بعد اینکه از خودمون پذیرایی کردیم رفتیم یه سالن کنفرانس شیک داشتن همه دور یه میز دراز که جلوی هرکی میکرفن هست بعد ازینکه استادا یکم حرف زدن نوبتی هرکی گفت چیکار کرده تو این چهار سال ، کجا کار میکنه ، درس چی شده ادامه داده و اینکه بالاخره ازدواج کرده یا نه

اونجا بود که منم دیگه رسما اعلام کردم که نامزد کردم ...

بعد ازینکه همه حرفامونُ زدیم رفتیم واسه ناهار .واقعا گشنه م شده بود آ حسابی از صبح زود بیدار شده بودم با اون همه حرفی که زده بودم با اون همه کج ُ راست نشستنایی که برا عکس گرفت داشتیم همه فک کنم داشتن ضعف میکردن .

قرار شد همه بعد ناهار برن و ساعت ۵ نیم باغ دولت آباد جمع بشن . یه سری از بچه ها که مهمون داشتن یا بلیط داشتن که برگردن شهرشون خدافظی کردن که دیگه بعد از ظهرُ‌نیان و بقیه قرار شد اونجا جمع بشیم .

منم که با بشری جون ُ همسرش اومدم خونه خونشون نزدیک خونه ی پروانه اینا بود بهشون زحمت دادم منو رسوندن دم در .

وقتی رسیدم خونه از خستگی میخواستم بیفتم بخوابم فقط یکم دراز کشیدم که مامانینا گفتن بریم امامزاده جعفر بعدشم بریم خونه ی خانوم نگهی که همسایه ی قدیم آهن شهرمون بود . منم میگفتم بذارین من بمونم یکم استراحت کنم با بچه ها قرار دارم ولی مامان نه که بیا . منم خسته کوفته چشای خابالو راه افتادم باهاشون رفتیم امامزاده .

بعدش منو بردن گذاشتن باغ دولت آباد ُ خودشون رفتن .

منم توی ورودی منتظر موندم نجمه ُ ساناز بیان . تا بیان یکم طول کشید که آقای ع با یه سری بچه ها اومدن دستاشون پر از شیرینی میوه که یکیشو داد به من ترو خدا بگیرین که من دستم داره کنده میشه . واقعا م سنین بود یکیش ...

بردم تو و بچه هایی که اومده بودن خوش ُ بش برگشتم دم در که ساناز اومد رفتیم تو

بعدشم که نجمه جونم اومد

دیگه کم کم هر چقدر که بیشتر تاریک میشد همه ساکت تر میشدنُ یه بغضی انگار باشه تو گلوشون میشدن ُ‌خدافظی میکردن میرفتن

من ساناز نجمه سه تایی موندیم فقط خودمون یکم حرف زیدم تا زهرا ُ بهروز اومدن که سانازُ‌ ببرن . زهرا هم خونه ای ساناز بود اون موقعا ساناز این دو روز رو پیش اونا مونده بود . 

وقتی رفتن من موندم با نجمه . دیگه خودمون بودیم تنهایی با یه عالمه حرف یکم که درددل کردیم دوتایی مثه دیوونه ها گریه مون گرفت یکم از اتفاقایی که افتاده بود و بیشتر نجمه دلش پر بود چون کسی رو نداشت براش حرف بزنه . من حداقل ناتانُ دارم براش حرف بزنم غر بزنم ولی اون ...

دیگه وقت شام شده بود هر لحظه هم قرار بود مامان نجمه با باباش بیان دنبالش دیگه شام نخوردیم ُ من پشت سر هم چون فشارم افتاده بودشیرینییزدی بود که میخوردم .

اومدن زحمتم کشیدن منُ بردن تا سید جعفر

چرا سید جعفر؟ خب چون اون موقع که ما دبیرستان بودیم فکر کرده بودیم که م چه میدونیم یازده سال دیگه کافی شاپ یا رستوران چی هست که بریم !!! پس کلی اون مغزامونُ‌بکار انداختیم یه جایی پیدا کردیم که یازده سال دیگه هم وجود داشته باشه

بله

امامزاده سید جعفر نزدیک دروازه قرآن

آخه به هرکی میگفتم میخندید که آخه اونجا چرا ؟؟؟؟؟ بچه بودیم دیگه

رفتم توی حیاطش که بزرگه نگا میکنم همش و یه عده خانوم دیدم که اکثرا چادری بودن رفتم طرفشون

.

.

.

صدای محبوبه بود که گفت بنفش اینوری ُ نگا کن

از ذوق ...

محبوبه ندا فهیمه زهره وااااااااااااای دوستای خوب مهربونم که هیچوقت فراموششون نمیکنم

وقتی بغلشون میکردم محکم فشارشون میدادم انگار میخواستم دل تنگی این همه سال بره بعد دستشونُ میگرفتم نگاشون میکردم ....

بعد از اینکه یکم حالمون عادی میشد اولین چیزی که میگفتن بهم بنفش هیچ فرقی نکردی همونجور نازک قلمی موندی عوضش مارو نگا توروخدا داریم میترکیم ... این که شوخی بود ولی بعضی از بچه هامون واقعا ....

تو حال هوای خودمون بودیم که اکرم زنگ زد بهم شماها کجایین من نمیبینمتون منم رفتم وسط واستادم گفتم حالا منو میبینی ؟‌ داشتم بهش نگا میکردم ولی نمیناختمش .

اومد دست پسر کوچولش گرفته بود وای خدا کپی خودش بود . انقد محکم منو گرفته بود فقط میگفت باورم نمیشه . آخه مادوتا بیش از حد باهم صمیمی بودیم آب میخوردیم به هم میگفتیم بعدش یه دفه بعد از دانشگاه که اون ازدواج کرد رابطه مون قطع شد .

این وسطا فقط میخندیدیم به دختر فهیمه ُ‌ پسر اکرم ،‌آخه نازنین دستشو مینداشت گردن اون یکی یکم که آروم راه میرفتن پشتشو میگرفت میزدش زمین . دختره قلدر ... ماهام بچه ندیده میدوییدیم سرشون حالا دختر فهیمه زار زار گریه میکرد که من کاری نکردم ماهام میگفتیم خیلی خب تو نکردی گریه نکن

دیگه حالا من ندا اکرم فهیمه محبوبه سمیه زهره که باهم بودیم همیشه تو دبیرستان دور هم حرف میزدیم . شوهراشون اومدن یکی یکی معرفی شدن یکم تعارف ازین حرفا

بازم وقت جدا شدن بودش

رفتن همه

من با اکرم اومدم دوتایی بغض کرده بودیم بیاد قدیما همدیگرو گرفته بودیم محکم نمیخواستیم جدا بشیم . انگار آخر دنیاس دیگه

از همشون قول گرفتم عروسیم بیان اونام گفتن باشه ولی میدونم نمیان هیچکدوم ، ‌بیشتر ازون درگیر ازدواج زندگی شدن که وقت بمونه براشون

اکرم که همسرش اومده بود دنبالش منُ رسوند خونه تازه میگفت بریم شام بخوریم ولی نزدیک یازده بود دیر شده بود . میدونم اون چقد دلش مهربونتر از منه و احساساتی حتما وقتی رفته خونه کلی گریه کرده بیشتر ازونی که من شب زیر پتو گریه کردم ولی گریه ی من دلتنگی برا دوستای اینجام نبود زیاد بیشتر دلتنگی برا ناتان بود واقعا دلم براش تنگ شده بود ُ دلشوره ای که داشت منو میکشت چون بهم میگفت خوبم عزیزم ولی میدونستم یه چیزی شده نمیگه بهم

اون روز با همه ی خوشی هاش تموم شد انگار اصلا نبوده باز دلتنگی باز آرزوی دیدن دوستان